... و اما پاييز ؛ فصلي که درختان، بي خويشتن مي شوند. و اشک شوق از در چشمان آسمان حلقه مي زند، و مي بارد. و پاييز آغاز مي شود. با نيلوفراني که تا انتهاي بي خويشتني مي پيچند و مي پژمرند. در حالي که هنوز با شکفتن گلهايشان؛ رسيدن سحر را مي سرايند.
و اما پاييز ؛ با شور بارانيش. فصل تحول درختان. فصل تولد دنياي تنهايي. فصلي که پيکرها به فراموشي مي روند. و درختان بي خويشتن، به فراترها سفر مي کنند. و نياز خالصانه شاخه ها آشکار مي شود. و درختان، فرياد عصيانگر مي شوند، از زمين دو بعدي زمان و مکان. سفري از ديار زمان و مکان، به فراترهاي آسمان؛ به دنياي تنهايي؛ به بي خويشتني... و اما انسانها در پي علت زردي برگهايند! به دور «خود» مي چرخند!...
و پاييز برگريزان. انگار در هواي باراني دوست داشتن، ناگهان خدا به درختان نگاه کند! انگار باد سرد پاييزي، از ناکجا، راز دوست داشتن را به گوش همه برگها زمزمه مي کند، و درختان را هوش از سر مي برد. و انسانها در پي سرما، همچنان لباس عادت به ذهن خود مي پوشند!
و اما پاييز؛ فصلي که «عشق» پايان مي گيرد و از سر گرفته مي شود اما اين بار، «من» از دفتر عشق خط مي خورد، و عشق، « دوست داشتن » مي شود.
و اما پاييز؛ فصل تولد من، فصل تحول من، فصل فراموشي «من»، فصل هميشگي من...
حاشيه- سلام. سلام به همه پاييزي ها
، همه ستاره ها. سلام به همه دوستاي خوب
. از همه شما ممنون که پيام ميذاريد
. و همينطور از شماها که پيام نميذاريد
اما دارين مي خونين! 
+ نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
پاييزي براي تامل هاي عميق سرشار از دوست داشتن. باران اين پاييز و مهتابش
همه و همه از دوست داشتن اند. اينجا، در « دنياي تنهايي من » ، پاييزي ست
باراني كه نيلوفري تنها را در خود جاي داده. و اين نيلوفر نمود اندكش را، در اين
پنجرة رو به لحظه نگاه و احساس و سكوت نهاده... اينجا پاييزي ست باراني كه
تمام فصلها را در خود جاي داده
+ نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1384ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
دنیا دو روز است
یک روز باتو و یک روز بر علیه تو
آن روز که با توست مغرور نشو
و آن روز که بر علیه توست صبور باش (امید داشته باش)
که هردوی آنها میگذرند
دوست عزیزم (محمد خسروانی تقدیم می کنه به M - I - S )
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1384ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
يه زموني واسه من خدا بودي
از بدي ها اون زمون جدا بودي
يه زمون مثل يه افسانه عشق
واسه من اول و انتها بودي
يه زمون دستاي تو پل رسيدن و می ساخت
ذره ذره دلم ، معني عشق رو می شناخت
يه زمون دارو و ندارم تو بودي
از تو تنها ، انتظارم توبودي
ديگه نيستي اونی كه واسش ميمردم يه روزي
پشيمونم كه چرا دل به تو دادم يه روزي
تو مثل يه موج ساحل ،من تو رو دريا می ديدم
تو يه كلبه محقر ، من تو رو دنيا می ديدم
با نگاهي توي چشمات ،دنيا از چشمم مي افتاد
شايد اين گناه من بود ،تو رو اشتباه می ديدم
اگه اون روز توي چشمات رقص نيرنگ رو ميديدم
اگه آواي دروغو توي حرفات می شنيدم
شايد هرگز تو خيالم بتي از تو نمی ساختم
شايد هرگز منه ساده دلو آسون نمی باختم
ديگه نيستي اونی كه واسش می مردم يه روزي
پشيمونم كه چرا دل به تو دادم يه روزي
بهار ۱۳۸۴
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
می خواهی داستان مرا بشنوی؟
می دانم که چندان قابل شنیدن نبود
{اما} الآن من یک نفر پیدا کرده ام که {داستانم} راباور کند
آن شخص تو هستی.
تو زندگیم را گرفتی وبه روزهای تنهایی من رنگ بخشیدی
و من باعث افتخار است،شنیدن آنچه که میگویی
بهار ۱۳۸۴
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
سلام
من منتظر نظر های طلایی شما هستم
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره وخاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
برجان دردمندمن آغوشت؟
دردامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته میدهدآزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز،ای سرود خیال انگیز
پاییز،ای ترانه محنت بار
پاییز،ای تبسم افسرده
برچهره طبیعت افسونکار
بهار ۱۳۸۴
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|