پنداشتم كه برگ پلاسيدهاى است
در مسير باد
بر دستِ من نشست
پروانهاى بهرنگِ زرد
ديرتر از برگى
نخواهد پاييد
كه بايد فرو ريزد
در اين پائيز بزرگ
(و من نه ديرتر پروانه پَرپَر مىزند
از پروانهاى بهرنگ زرد و نوازش مىدهد دست مرا
در بَركِشندِ بزرگى كه عشق تو با بالهاى زردِ خود
برپاى كرده است). بی آنکه خود بداند چه میکند
و حالا دارد باران ميبارد و دو سه هفتهاي گذشته و برگها هم دارند کم کمک زرد ميشوند و هوا هم سرد است و يعني که ديگر پاييز است يا دارد ميآيد و يا هم آمده است اصلا . و هميشه هم اينجا همينطور است ، يکباره ميبيني که آمده است پاييز با همه ي رنگهايش و آنوقت در انتظار ميماني که کي آن پاييز طلايي خواهد آمد که يعني چند روزي هم پاييز باشد و هم آسمان صاف و روشن و هوا هم آفتابي و گرم. و در اين باران نم نمي که ميبارد و انگار سر باز ايستادن هم ندارد آرام آرام همينطور که اينجا پشت ميز نشسته اي و از پنجره ي بزرگ و يکدست تنها اتاقت نگاه مي کني به درختان روبرو که انگار از همين امروز شروع کرده اند به تکه تکه زرد شدن ميروي به سالها پيش ...
حاشیه ـ سلام به همه پاییزی های گل
،ایشالا که همه خوب باشین و از همه دوستانی که مارو شرمنده خودشون میکنن ممنونم 
، من این پست رو تقدیم میکنم به تمامی برو بچه های بهبهان
،اینم یه پارتی بازی برای همشهریای عزیزم
.
+ نوشته شده در شنبه 26 شهریور1384ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
هر برگ زردي كز درختي پير و رنجور
ميافتد و ميلغزد و بر خاك راهي مي نشيند
همراه آهي كز دلم سرميكشد تلخ
در خاطرم ياد سياهي مي نشيند.
از باد پائيز
مي پيچدم در ياد، فرياد جدايي
وز برگريزش ميدود در خاطر من
پژمردن آن عشق ديرين خدايي
***
در ماه پائيز
او بي خبر از حال من خاموش ميرفت
اما مرا در سينه فريادي نهان بود
يك كاروان اندوه در راه سفر داشت
خود كاروانسالار پير كاروان بود
حاشیه ـ سلام
، سلام به همه دوستای پاییزی گلم
، از تمامی دوستایی که من رو همیشه شرمنده خودشون می کنن ممنونم 

،
+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط پاييز طلايی
|
صبح بود و نسيم بود و من تنها من در كنار باغچه كوچك تنهايي در فكر از راه رسيدن پاييز كه شايد...
باز پاييز است ...
باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است
باز ميلرزد به خود سرشاخه هاي بيد سرگردان
باز ميريزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم خداوندا پريشانم
باز ميبينم كه بي تابانه گريانم
باز پاييز است...
باز اين دنيا غم انگيز است
باز پاييز است و دلخوشی های من
باز پاييز است و تولد رویاهای من
حاشیه ـ سلام
، بازم به همه پاییزی ها عزیزم سلام میکنم و امیدوارم هرجا که هستین خوش و خرم باشین
، این شعر و ممطلب از دوست عزیزم« زهرا » خانم بود که از ایشون بسیار ممنونم
ومنتظر شعرهای بعدیش در مورد پاییز هستم اسن عکس رو به« زهرا »جان و همه پاییزی ها تقدیم میکنم
،
+ نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط پاييز طلايی
|